مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد

 

 

 

 

شجاع ترین آدمها کیا هستند ؟

 

معلم به بچه ها گفت :

" تو یه کاغذ بنویسید به نظرتون شجاع ترین آدما کیان ؟

بهترین متن جایزه داره "

 

یکی نوشته بود:

غواص که بدون محافظ تواقیانوس با کوسه ها شنامیکننه

یه نفر نوشته بود :

اونا که شب میتونن تو قبرستون بخوابن

یکی دیگه نوشته بود :

اونایی که تنها چادرمیزنن تو جنگل از حیوونا نمیترسن . و...

 

هر کی یه چیزی نوشته بود اما

این نوشته دست ودلشو لرزوند ، تو کاغذ نوشته شده بود :

" شجاع ترین آدما اونان کـه خجالت نمیکشن و دست پدرمادرشونو میبوسن...نه سنگ قبرشونو...!!! "

 

قطره اشکی بر پهنای صورت معلم دوید.به همراه زمزمه ای ...

افسوس منهم شجاع نبودم...

 

یادمون باشه

تو خونه ای که {بزرگترها} کوچک میشن

                {کوچکترها} هرگز بزرگ نمیشن

امروز

 

روز خوبى است براى یاداورى ٣ جمله تاثیر گذار از چارلی چاپلین

 

یک : هیچ چیز در این جهان جاودانه نیست حتى مشكلات و بد بیارى هاى ما

دو : من قدم زدن تو بارون را دوست دارم چون كسى نمیتونه اشكامو ببینه

سه : بیهوده ترین روز در زندگى اون روزیه كه ما نخندیم

 

لبخند بزنید و این پیام رو به هر كى كه دوست دارین خندشو ببینن بفرستین

 

چارلى میگوید : پس از كلى فقر، به ثروت و شهرت رسیدم. آموخته ام كه با پول ... میتوان ساعت خرید، ولى زمان نه ... میتوان مقام خرید، ولى احترام نه ... میتوان كتاب خرید، ولى دانش نه... میتوان دارو خرید ولى سلامتى نه، میتوان رختخواب خرید، ولى خواب راحت نه

 

ارزش آدمها به دارایى انها نیست به معرفت آنهاست






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : شجاع ترین آدمها کیا هستند ؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 آذر 1398

 

پیرمردی در دامنه کوه های دمشق هیزم جمع می کرد ودر بازار می فروخت تا ضروریات خویش را رفع کند

یک روز حضرت سلیمان (ع) پیر مرد را درحالت جمع آوری هیزم دید دلش برایش بسیار  سوخت

تصمیم گرفت زندگی پیرمرد را تغییر دهد یک نگین قیمتی  به پیرمرد داد که بفروشد تا در زندگی اش بهبود یابد

پیرمرد ازحضرت  سلیمان (ع) تشکری کرد وبسوی خانه روان شد

و نگین قیمتی را به همسرش نشان داد همسرش بسیار خوشحال شد ونگین را در نمکدانی گذاشت یک ساعت بعد بکلی فراموشش شد که نگین را کجا گذاشته بود

 

زن همسایه نمک نیاز داشت به خانع آنها رفت و زن نمکدان را به او داد

اما زن همسایه که چشمش به نگین افتاد نگین را پیش خود مخفی کرد.

 

پیر مرد بسیار مایوس شد و از دست همسرش بسیار ناراخت و عصبانی

وخانم پیرمرد هم  گریه میکرد که چرا نگین را گم کردم

 

چند روز بعد پیرمرد به طرف کوه رفت درآنجا با حضرت سلیمان (ع) روبرو شد جریان گم شدن نگین به حضرت سلیمان (ع) را گفت . حضرت

سلیمان (ع) یک نگین دیگری به او داد و گفت احتیاط کن که این را هم گم نکنی

 

پیرمرد ازحضرت  سلیمان (ع) تشکری کرد و خوشحال بسوی خانه روان شد در مسیر را ه نگین را ازجیب خود بیرون کشید و بالای سنگ گذاشت و خودش چند قدم  دور نشست تانگین را خوب ببیند ولذت ببرد

دراین وقت ناگهان پرنده ای نگین را در نوکش گرفت وپرید

پیرمرد هرچه که دوید وهیاهو کرد فایده نداشت

 

پیرمرد چند روز از خانه بیرون نرفت همسرش گفت برای خوراک چیزی نداریم تا کی در خانه مینشینی

پیرمرد دوباره به طرف کوه رفت هیزم را جمع آوری کرد که صدای حضرت  سلیمان (ع) را شنید دید که حضرت  سلیمان (ع) ایستاده است وبه حیرت بسوی  او می نگرد

پیر مرد باز قصه نگین را تعریف کرد که پرنده آن را ربود. حضرت سلیمان (ع) برایش گفت میدانم که تو به من دروغ نمی گویی این نگین را از هر دو نگین قبلی گرانبهاتر است بگیر و مراقب باش که این را گم نکنی

و حتما بفروش که در حالت زندگیت تغییری آید

 

پیر مرد وعده کرد که به قیمت خوب میفروشد پشتاره خود را گرفت بسوی خانه حرکت کرد خانه پیر مرد کنار دریا بود

هنگامی به لب دریا رسید خواست که کمی نفس بگیرد ونگین را از جیب خود کشید که در آب بشوید نگین از دستش خطا رفت به دریا افتاد

هرچه که کوشش کرد و شنا کرد. چیزی بدستش نیآمد .

 

با ناراحتی و عجز تمام به خانه برگشت از ترس سلیمان (ع) به کوه نمی رفت

همسرش به او اطمینان داد صاحب نگین هر کسی که است ترا بسیار دوست دارد اگر دوباره اورا دیدی تمام قصه برایش بگو من مطمئن هستم به تو چیزی نمیگوید

 

پیرمرد با ترس به طرف کوه رفت هیزم را جمع آوری کرد به طرف خانه روان شد که تخت حضرت سلیمان (ع) را دید پشتاره را به زمین گذاشت دویدو گریخت .

حضرت سلیمان (ع) میخواست مانعش شود که فرستاده خدا جبریل امین آمد که ای سلیمان خداوند میگوید که تو کی هستی که حالت بنده مرا تغییر میدهی ومرا فراموش کرده ای ! سلیمان (ع) باسرعت به سجده رفت واز اشتباه خود مغفرت خواست

خداوند بواسطه جبرییل به حضرت سلیمان گفت که تو حال بنده مرا نتوانستی  تغییر دهی حال ببین که من چطور تغییر میدهم

 

پیرمرد که به سرعت بسوی قریه روان بود با ماهی گیری روبرو شد

ماهی گیر به او گفت ای پیر مرد من امروز بسیار ماهی گرفتم بیا چند ماهی به تو بدهم

پیرمرد ماهی ها را گرفت وبرایش دعای خیر کرد وبه خانه رفت

همسر ش شکم ماهی ها را پاره کرد که در شکم یکی از ماهی ها  نگین  را یافت وبه شوهرش مژده داد

شوهرش با خوشحالی به او گفت توماهی را نمک بزن من به کوه میروم  تا هیزم بیاورم

هنگامیکه زن پیرمرد نام نمک را شنید نگین اول به یادش آمد که در نمکدانی گذاشته بود سریع به خانه همسایه رفت وقتی که زن همسایه زن پیرمرد را دید ملتمسانه عذر خواهی کرد گفت نگینت را بگیرمن خطا کردم خواهش میکنم به شوهرم چیزی نگویی چون شخص پاک نفس است اگر خبردار شود من را از خانه بیرون خواهد کرد.

 

پیرمرد در جنگل بالای درختی رفت که شاخه خشک را قطع کند

چشمش به نگین قیمتی درآشیانه پرنده خورد .

نگین را گرفت به خانه آمد زنش ماهی ها را پخت و شکم سیر ماهی ها را خوردند

فردا پیرمرد به بازار رفت هر سه نگین را به قیمت گزاف فروخت .حضرت سلیمان (ع) تمام جریان را به چشم دید و یقین یافت که بنده حالت بنده را نمیتواند تغییر دهد تاکه خداوند نخواهد

به خداوند یقین و باور داشته باشید.

 

مَنْ یتَوَکلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ

و هر کس بر خدا توکل کند پس او برایش کافی است؛ در حقیقت خدا کارش را (به انجام) می رساند.(طلاق آیه3)

 

حق غنّی است، برو پیش غنی

نزد مخلوق، گدایی بس کن






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : نگین حضرت سلیمان (ع)،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 آذر 1398

 

آیا هنوز هم نیاموخته ای؟!

که اگر همه ی عالم

قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند

و خدا نخواهد

" نمی توانند "

 

پس

به " تدبیرش " اعتماد کن

و به "  حکمتش " دل بسپار

 

به او " توکل " کن

و به سمت او قدم بردار

 

سکوت گورستان را می شنوى؟

دنیا ارزش دل شکستن را ندارد ...

 

می رسد روزی که

هرگز در دسترس نخواهیم بود ...!

 

ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﺖ

ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ غصه ﻫﺎﯾﺖ

ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻟﺖ  ﺭﺍ ﻧﺎﺁﺭﺍﻡ می کند

 

ﻋﻤﯿﻖ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺶ

ﻋﻤﯿﻖ

ﻋﺸﻖ ﺭﺍ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ

بودن را

ﺑﭽﺶ

 

ببخش

ﻟﻤﺲ ﮐﻦ

ﻭ ﺑﺎ ﺗﮏ ﺗﮏ

ﺳﻠﻮﻟﻬﺎﯾﺖ لبخند بزن






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : به " تدبیرش " اعتماد کن،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 آذر 1398

 

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد‌

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید‌

عشق را زیر باران باید جُست

هر کجا هستم ، باشم‌

آسمان مال من است

پنجره، فکر ، هوا ، عشق‌

زمین مال من است

چشم ها را باید شُست

جور دیگر باید دید

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

 

 

سهراب سپهری

 






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : چترها را باید بست،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 آذر 1398

 

 

کمتر کسی از ماها داستان دوازده برادر و ننه سرما و چله بزرگ و چله کوچیکه رو برای بچه‌ها و نوه هایش تعریف می‌کنه .

 

چله‌ی بزرگ ...

چله‌ی کوچک ...

چارچار ...

سده ...

اَهمن‌وبهمن ...

سیاه‌بهار ...

و سرماپیرزن ...

 

زمستان به دو بخش تقسیم میشه :

 

چله بزرگ(چله کلان )

چله کوچک (چله خرد )

 

_ چله بزرگ از

( اول دی ماه  تا دهم بهمن ماه)

وچهل روز کامل می‌باشد .

 

_ چله کوچک از

( یازدهم بهمن تا پایان بهمن ماه  )

و 20روز کامله

 

وبه همین دلیل چون 20 روز کمتر است ؛چله کوچک نامیده شده است .

 

غروب آخرین روز چله بزرگ ( جشن سده) برگزار می شده

و مردم دور هم جمع می شدند واز این جشن لذت می بردند ودر نهایت با برپایی آتش و خواندن شعر و پایکوپی بدور آتش، سده را جشن

می گرفتند.

 

این دو برادر

( چله بزرگ وچله کوچک )

در هشت روزی که در کنار همدیگر هستند آن 8 روز را ( چار چار)

می نامند .

به چهار روز آخر چله بزرگ و چهار روز اول چله کوچک« چار چار» می گویند.

 

پس از چار چار نوبت به

« اهمن و بهمن» پسران پیرزن

(ننه سرما ) می رسد

که خودی  نشان دهند.

 

10 روز اول اسفند را (اهمن )

10روز دوم اسفند را ( بهمن)

می گویند .

 

واین 20 روز ممکن است

آنقدر بارندگی باشد که این دوبرادر به دوچله طعنه بزنند .

 

با توجه به شعری که قدیمی های نازنین می خواندند::

(اهمن وبهمن ،

آرد كن صدمن ،

روغن بیار ده من ،

هیزم بکن خرمن،

عهده همه بامن )

 

تا اینجا 20روز از اسفند به نام اهمن  وبهمن نامگذاری شده اند .

 

می ماند 10 روز آخر اسفند ماه که :

روز اول( سیاه بهار ) نام گرفته وشعری هم که قدیمی ها میخوانند :

 

سیاه بهار شب ببار و روز بکار

از این شعر هم مشخص می شود

در این ایام شبها بارندگی فراوان

بوده وروزها کشاورزان مشغول

کشت وزراعت بوده اند ،

 

روز آخر هم (سرماپیرزن) نام گرفته است که در این روزها آسمان گاهی ابری گاهی آفتابی ،گاهی همراه با باد واکثر اوقات از آسمان تگرگ می بارد ؛

که قدیمی های دل پاک، براین باور بودند که گردنبند



 پیرزن پاره شده ومُهره‌های آن به زمین میریزد




نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : داستان دوازده برادر و ننه سرما،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 21 آذر 1398

 

گویند: مرغیست به نام « آمین »!

مرغی آسمانی در بلندترین نقطهٔ آسمان

آنجا که بخدا نزدیکتر است می پَرَد و سخن می گوید...

او شنوا ترین موجود ِ جهان ِ هستی است

هر چیز را که می شنود ،

دوباره بنام فرد ِ گوینده

آنرا تکرار می کند و آمین می گوید

 

این است که همهٔ آیین ها می گویند

مراقب کلامت باش...!

این است که می گویند

تنها صداست که می ماند

این است که می گویند

دیگران را دعا کنید...!

این است که اگر

دیگرانی را نفرین کنیم

روزی خود ِ ما

دچار آن خواهیم بود

 

مرغ آمین

هر آنچه که بگوئیم را

با اسم خود ِ ما ، جمع می کند

و به خداوند اعلام می کند

 

آنگاه در انتهای جمله

آمیـن می گوید

 

پس همیشه برای همه خیر و خوبی بخواهیم.






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : مرغیست به نام « آمین »!،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 21 آذر 1398

 

خیلی وقتها به امتحان دیکته فکر می کنم، اولین امتحانی که در کودکی با آن روبرو شدم!

 

چه امتحان سخت و بی انصافانه ای بود. امتحانی که در آن، نادانسته های کودکی بی دفاع، مورد قضاوت بی رحمانه دانسته های معلم قرار می گرفت.

 

امتحانی که در آن با غلط هایم قضاوت می شدم نه با درست هایم. اگر دهها صفحه هم درست می نوشتم، معلم به سادگی از کنار آنها می گذشت اما به محض دیدن اولین غلط دور آن را با خودکار قرمز جوری خط می کشید که درست هایم رنگ می باخت. جوری که در برگه امتحانم آنچه خود نمایی می کرد غلط هایم بود.

 

دیگر برای خودم هم عادی شده بود که آنچه مهم است داشته ها و توانایی هایم نیست بلکه نداشته ها و ضعف هایم است.

 

بعدها وقتی به برادر کوچکترم دیکته می گفتم همان گونه قضاوت کردم که با من شد و حتی بدتر. آنقدر سخت دیکته می گفتم و آنقدر ادامه می دادم تا دور غلط های برادرم خط بکشم.

 

نمی دانم قضاوتهای غلط با ما چه کرد که امروز از کنار صفحه صفحه مهربانی دیگران می گذریم، اما با دیدن کوچکترین خطا چنان دورش خط می کشیم که ثابت کنیم تو همانی هستی که نمی دانی، که نمی توانی!

 

کاش آن روزها معلمم، چیز مهمتری از نوشتن به من می آموخت. این روزها خیلی سعی می کنم دور غلطهای دیگران خط نکشم. این روزها خیلی سعی می کنم که وقتی به دیگران می اندیشم، خوبیهاشان را ورق ورق مرور کنم. کاش بچه هایمان مثل ما قضاوت نشوند. کاش خوبی‌های خودمان و دیگران را ببینیم!






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : امتحان دیکته،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 21 آذر 1398

 

خوب است آدمی جوری زندگی کند که آمدنش چیزی به این دنیا اضافه کند

 

و رفتنش چیزی از آن کم...!

 

حضور آدمی باید وزنی در این دنیا داشته باشد.

 

باید که جای پایش در این دنیا بماند.

 

آدم خوب است که آدم بماند و آدم تر از دنیا برود.

 

نیامده ایم تا جمع کنیم، آمده ایم تا ببخشیم، آمده ایم تا عشق را ؛

 

ایمان را ، دوستی را

 

با دیگران قسمت کنیم و غنی برویم

 

آمده ایم تا جای خالی ای را پر کنیم

 

که فقط و فقط با وجود ما پر میشود و بس! بی حضور ما نمایش زندگی چیزی کم داشت.

 

آمده ایم تا بازیگر خوب صحنه ی زندگی خود باشیم...

 

پس بهترین بازی خود را به نمایش بگذاریم...

 

 

 

دکتر محمود معظمی

 

 

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : حضور آدمی باید وزنی در این دنیا داشته باشد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 21 آذر 1398

 

وقتی تنهایی و کسی را برای رازگویی نداری، حفظِ یقین آسان نیست.

درست در همین هنگام بود که "دروگو" دریافت که انسان‌ها چقدر از هم جدا افتاده‌اند و با وجود محبتی که ممکن است نسبت به هم داشته باشند تا چه پایه از هم دورند.

 

پی برد به اینکه اگر انسان رنج ببرد، رنج‌اش از آنِ خودِ اوست و هیچکس نمیتواند بار رنج را ولو اندکی از دل او بردارد. دریافت که اگر کسی دردمند باشد، حتی عاشق بیقرارش نمیتواند از درد او درد بکشد و علت تنهایی انسان همین است.

 

بیابان تاتارها

دینو بوتزاتی






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : وقتی تنهایی و کسی را برای رازگویی نداری، حفظِ یقین آسان نیست،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 20 آذر 1398

 

  

سلام؛

 

زمان شما محدود است،پس با زندگی کردن زندگی کس دیگر ؛ آن را هدر ندهید ،در تله عقاید تعصبی نیافتیدکه همانا زندگی با نتایج تفکر افراد دیگر است. اجازه ندهید هیاهوی نظرات دیگران،ندای درونی شما را خاموش کند .و از همه مهمتر ، شهامت پیروی کردن از احساس و شهودتان را داشته باشید .

 

 

 

استیو جابز






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : زمان شما محدود است،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 20 آذر 1398

 

به نظرم از جمله ی

 

"صبر کن ، همه چیز درست می شود"

 

مسخره تر نداریم!

 

آخر با نشستن و دست روی دست گذاشتن تا حالا چه چیزی درست شده ؟؟

 

مثلا ، چند عاشق به هم رسیده اند ؟

 

چند زندگی سر گرفته ؟

 

چند نفر مشکل مالی شان حل شده!

 

چه کسی برای خودش خانه یا ماشین مورد علاقه اش را خریده

 

کدام پدر با صبر کردن جهیزیه دخترش جور شده

 

یا کدام پسری کار پیدا کرده ؟

 

به نظرم

 

باید جای واژه ها را عوض کرد

 

باید گفت

 

"سعی کن ، تا همه چیز درست شود "

 

برای خواسته ات بجنگ ، تا همه چیز درست شود

 

بعضی واژه ها اشتباهی جا افتاده اند!!

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : "صبر کن، همه چیز درست می شود"،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 20 آذر 1398

 

با فرض اینكه فردایى از راه نخواهد رسید :

 

عزیزانتان را دل سیر ببینید ؛

 

عاشقانه نگاهشان كنید ؛

 

خجالت نكشید ؛

 

عزیزانتان را در آغوش بگیرید و

 

به آنها بگویید كه دوستشان دارید ؛

 

ازآنها تشكر كنید به خاطر

 

مهربانى هایشان

 

 و ببخشید خطا هایشان را ؛

 

 

 

همین حالا ...

 

شاید فرصت دیگرى نداشته باشیم !

 

شاید فردا نیاید ... چرا همین حالا نه ؟!

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : عزیزانتان را دل سیر ببینید،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 20 آذر 1398

 

 

در گریز از تنهایی و جدا افتادگی به دوست داشتن پناه می‌بری و آنگاه که دوست داشتن را یافتی آن را با هراسِ از کف دادنش، از هراس تنهایی و جداافتادگی، رنج‌آورش میکنی و سرانجام نیز از دست میدهی‌اَش.

 

احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن،‌ تنها می‌مانی و گاه ته دلت حتی میترسی که قطعه گم شده‌ات را پیدا کنی که مبادا دوباره گمش کنی. تو از تنها ماندن میترسی و از همین رو تنها می‌مانی.

 

شل سیلور استاین

 

در جستجوی قطعه گمشده






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : در جستجوی قطعه گمشده،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 18 آذر 1398

 

حواستان به آدمهاى آرامِ زندگیتان باشد!

 

آدمهایى كه از صبح تا شب هزار بار خودخورى می‌كنند كه مبادا با یك حال و احوالپرسىِ ساده، مزاحمِ كارتان شوند!

 

آدمهایى كه وقتى تنهاترین هستید، فرقِ بینِ "ترك كردن" و "درك كردن" را تشخیص می‌دهند.

 

آدمهایى كه "دمِ دستى" نیستند،

 

كه یك روز با شما،

 

یك روز با دوستِ شما،

 

و یك روز با دهها نفر مثلِ شما باشند!

 

آدمهایى كه شما را براى پرُ كردن جاى ِخالى نمى‌خواهند.

 

بیشترین انتظارشان، چند دقیقه وقت ِ خالی‌ست كه برایشان كنار بگذارى،

 

تا كنارت بنشینند و یادآورى كنند یك نفر هست كه به بودنت نیاز دارد...

 

قدر آدمهاى آرامِ زندگیتان را بدانید

 

قبل از آنكه ناگهانى رفتنشان،

 

شما را به آشوبى همیشگى بكشاند!

 

 

 

علی قاضی نظام






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : حواستان به آدمهاى آرامِ زندگیتان باشد!،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 18 آذر 1398

 

 

 

 

بعضی آدم‌ها حس می‌کنند در حال غرق شدنی و وقتی جلوتر می‌آیند تا بهتر ببینند، نمی‌توانند در برابر وسوسه‌ی پا گذاشتن رو سرت مقاومت کنند

 

جزء از کل

 

استیو تولتز






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : جزء از کل،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 18 آذر 1398


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
تاریخ روز
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic